که از این سو همه جان ست و حیات

خرید بک لینک
که از این سو همه جان ست و حیات که از این سو همه لطف و کرمست خود از این سو که نه سویست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدم ست این عدم خود چه مبارک جایست که مددهای وجود از عدمست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارمست این همه لشکر اندیشه دل ز سپاهان عدم یک علمست ز تو تا غیب هزاران سال ست چو روی از ره دل یک قدمست 436 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جانت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت 437 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت گه جام مست گردد از لذت می تو گه می به جوش آید از چاشنی جامت معنی به سجده آید چون صورت تو بیند هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت عاشق چو مستتر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود بجز ملامت 438 هر دم سلام آرد کاین نامه از فلانست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه بینی دراز کردن آیین نر خرانست هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بر بد جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهانست بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کن پنهان مدار زر را بی زر صنم نهانست گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشانست ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگانست این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروانست سنگی است سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبانست خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبانست 439 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت
مهتاب...

ما را در سایت مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehrdad بازدید: 115 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 11:40

صفحه بندی